سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
http://maryam1995.ParsiBlog.com
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 
کمی با خودمان شوخی کنیم 


Picture of a Donkey Kicking out one Hind Leg
خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
excited alert puppy wagging his tail with a bone in his mouth
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا!سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...

Picture of a Cute Little Monkey with Big <br /> Ears
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.

و
goofy looking man with his tongue hanging out wearing a smiley face tie
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان گفت:سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.

و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند!!!

و
Picture of a Father Giving his Son a Horse Ride
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد

و
frantic dad trying to multi task and work on the computer and iron at the same time with children causing chaos
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
و
Picture of an Angry Old Man Waving his Cane
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!!

[ سه شنبه 91/4/27 ] [ 7:39 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]

securedownload6 عکس و تصاویر خنده دار متحرک

داستان واقعی “مردانگی”

       

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد .

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه

 

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش ,, به محض اینکه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده ,, همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت ,, داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم,,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم ,, همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن که دارن با خنده باهم صحبت میکنن , پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ,, الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم ,,, پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,,

همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن او کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ,, پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم ,, رو کردم به اسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,,

ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نکنم ,, این و گفت و رفت ,,

یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه , ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میکردم و مبهوت بودم …

 


[ یکشنبه 91/4/25 ] [ 8:57 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]

عکس های متحرک بسیار جالب ، دیدنی و خنده دار ، www.irannaz.com


[ پنج شنبه 91/4/22 ] [ 8:50 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]

پسر چگونه موجودیست !؟

موجود نیست ، فرشته است !

.

.

.

یه سوال دارم ، اینکه میگن سی و دو بار غذاتونو بجوین رو کی رعایت کرده ؟

والا ما اومدیم رعایت کنیم 17-18 بار جویدیم داشت حالمون بهم میخورد :|

انگار با گوشت کوب له کردی غذارو یه استکان آبم قاتیش کردی :|

.

.

.

دختره پدرش ایرانیه مادرش آلمانی … تمام عمرش آلمان بوده

عین بلبل فارسی حرف میزنه انگار 456 سال تو ایران بوده

حالا دختره از ایران 6 ماه میره خارج !

حرف که میزنه آدم میخواد با خاک انداز یه 7 امتیازی بذاره تو صورتش :|

لحجش عوض شده ! شینش میزنه ، سینش میزنه ، ت دسته دارش هم میزنه !

.

.

.

هنوزم که هنوزه ، هستند کسایی که وقتی میخوای بری بیرون

میـپـرسن: ” کجا !؟ “

و بلافاصله بعد از شنیدن جواب ” میــــرم بیرون “

از جانب شما قانع شده و به آرامش خاصی میرسند :| !

.

.

.

از تاکسی که پیاده شدم یه پیرزنه هم با من پیاده شد

زمزمه میکرد که “حالا چطوری از خیابون رد بشم “

آقا ما هم حس جوانمردیمون زد بالا ، حواسمو جم کردم که خلوت بشه

برگشتم به پیرزنه بگم آروم با من بیا ، دیدم نیستش

 دور و برم رو نیگا کردم دیدم اونطرف خیابونه داره گوله میره ! :|

[واقعی]

.

.

.

خیلی دوست دارم یکی بهم بگه “قدر این روزاتونو بدونید”

بعد بزنم پس گردنش و بگم دقیقا کدوم روزا؟

نشون بده با دست!

.

.

.

خدایا

آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من است

یا تقصیر من !؟

.

.

.

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش …

اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند !

 

.

.

.

امروز تو 30 دقیقه ای که یارو نشسته بغل دستم

کف دستش میخاره میگه پول داره میاد …

گوشش میخاره میگه دارن پشتم حرف میزنن …

کفه پاش میخاره میگه پول داره میره …

اصلا 1%به ذهنش نمیرسه که حموم بره شاید درست شه….

.

.

.

پیر شدن این نیست که :

نشونه ی پیری در ظاهرتون پیدا بشه ….

هر زمانی که از درون احساس شادی نکردید ؛

اون موقع دارید پیر میشید … !!!

.

.

.

دانشجوی ارشد دانشگاه تهران تو پایان‌نامش

به عنوان منبع نوشته گوگل دات کام !

.

.

.

فرزندم!

دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ،ادب را از مادرت

.

.

.

- بریم بیرون یه چیزی بخوریم

+ نه من شام درست کردم.

- واسه همین گفتم!

.

.

.

اون تیکه ی آخر پیتزا که سیر شدی و می مونه و خورده نمیشه

همون لعنتیه که روحش وقت گشنگی میاد سراغت !

.

.

.

فامیلمون یه اس.ام.اس فلسفی فرستاده بود؛

نمیدونم چی شد replay رو اشتباهی زدم اس.ام.اس خالی براش سند شد.

جواب داد: دنیایی از حرفهای نگفته … مرسی!

ینی یه آدم سالم دور و برمون نیست به خدا :|

.

.

.

شبیه معادلات چند مجهولی شده ام ؛

این روزها ….

هیچ کس از هیچ راهی مرا نمی فهمد … !!!

.

.

.

پیر شدم آخرشم نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بوده !؟

.

.

.

عمه هام اومدن خونه مون، سه

تا?? دارن پشت سر

مادرشوهرهاشون حرف م? زنند.

دلم واسه مامانم م? سوزه که نم?

تونه تو بحثشون شرکت کنه ! :) )

.

.

.

همیشه باید یکی باشه که سه نقطه ی آخر جمله تو بفهمه !

.

.

.

یه پسری که ماشینbenz داره میره سره قرار با نامزدش !

پسر:عزیزم من یه چیزیو بهت دروغ گفتم و الان میخوام بهت راستشو بگم!

دختر:چیو دروغ گفتی؟ پسر:من ازدواج کردم و 3 تا بچه دارم!

دختر : اوه بابا ترسوندی منو، فک کردم میخوای بگی benz مالِ خودت نیست!

.

.

.

رفیق دوران مهد کودکم نه تنها ازدواج کردبلکه طلاقم گرفت.
منم هنوز دارم پاندای کنگ‌فوکار دانلود میکنم :|

.

.

.

دروغگو آدم بدی نیست , چون میداند حقیقت تلخ است

لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود !

.

.

.

یه آدمایی هستن نه میشه درکشون کرد نه میشه ردشون کرد

همینطوری تو زندگیتن…. زل میزنن به آرامشت… !

.

.

.

رو اعصاب تر از اونایی که وقتی از تاکسی پیاده میشن

تازه جیباشونو میگردن که کرایه رو بدن؛

اونایین که بعد دو دقیقه گشتن اسکناس 5 تومنی میدن!!!

.

.

.

… بالاخره هم قد شدیم …

خدا میداند چه چیزهایى را زیر پاهایم گذاشتم . . .

.

.

.

چند دروغ رایج:

1:کار که عار نیست!

2:همه ادما زیبایی خاص خودشون رو دارن!

3:پول که شخصیت نمیاره!

4:علم بهتر از ثروته!

5:فکر کردی چی ، مملکت قانون داره!

6:تن آدمی شریفست به جان آدمیت, نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

7:تلاش کنی به هرچی که بخوای میرسی!

8:پول چرک کف دسته!

9:پدر مادر بچه هاشون رو به یک اندازه دوست دارن!

10:خدا ادم ها رو برابر آفریده!

11:بچه دختر ، پسرش فرق نداره!

.

.

.

زندگی خیلی بی رحمه…
دیروز نزدیک بود برم زیر یه ماشین مدل پایین !

.

.

.

توجه :

هارد و دسکتاپ هر فرد نشان دهنده شخصیت اوست !

.

.

.

دیشب مهمون داشتیم ، یه بچه ی 4-3 ساله هم داشتن!

بچه که چه عرض کنم ، زلزله هفت ریشتری !

از کله ی سحر دارم پس لرزه هاشو جمع میکنم ، هنوز تموم نشده!

والا ما که بچه بودیم ، همون اول که میرفتیم جایی مامانمون میگفت

“نمیدونین چه بچه ی خوب و آرومیه”!

ما هم گیر میکردیم تو رودرواسی تا آخر مهمونی

میشستیم یه گوشه گلای قالی رو میشمردیم که حرفِ ننه مون زمین نیفته !

اصلا نسلِ بامرامی بودیم ….جزغاله شدیم …حیف :|

.

.

.

ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم

که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد !

.

.

.

یکی میگفت : باید از کنار مشکلات باسرعت عبور کنی و بگی : “میگ میگ”

اما نمیدونست مشکلات نشستن رومون میگن : “انگوری انگوری” !

.

.

.

یه گلدون میخری 100هزار تومن، هر روز دمای هوای اطرافشو اندازه می گیری، به دقت بهش آب معدنی میدی، بعد دو هفته خراب میشه!
اونوقت پیاز، تو سردترین و تاریکترین قسمت خونه درختچه میشه!!!!

.

.

.

دیشب یه پشه در گوشم ویــز ویــز میکرد ، گرفتمش

خوابوندمش تو ظرف روغن صداش کمتر شد ، روونتر کار میکنه الان !

.

.

.

این بچه های جدید چی میفهمن از زندگی؟ چی حالیشونه؟
وقتی یه دست گل کوچیک تو خیابون نزدن
تا حالا با توپ دولایه که لایش گشاد باشه بازی کردن ببینن از راگبی سخت تره ؟
تا حالا از این توپ دولایه سفتا خورده تو رونشون حس کنن قطع شده پاشون ؟
تا حالا توپشون رو شوتیدن زیر ماشین گیر کنه بگه فیسسسس بعد همه بچه ها فحششون بدن ؟
تا حالا توپشون افتاده تو جوب آب ببره دو پا برن تو جوب بیارنش ؟
تا حالا توپشون افتاده خونه همسایه تک بیارن کی بره زنگ بزنه ؟
تا حالا توپ دو لایه پیدا کردن از خوشحالی تا خونه روپایی بزنن ؟
تا حالا شده تو راه بقالی واسه خرید توپ پلاستیکی قرمز و سفید پول رو گم کنن اونوقت همونجا بشینن گریه کنن ؟
میدونن تو گل کوچیک گل زیر طاق حکم تشرف به درگاه حق تعالی رو داشت ؟
میدونن لیگ محله از بوندس لیگا مهمتره ؟
میدونن یعنی چی ساعتها پشت تیردروازه بزرگترا وایسادن تا بازیشون بدن یعنی چی ؟
میدونی دعوت بچه های محله بغلی واسه یه سه گله کم از یک لشگر کشی ناموسی نداشت ؟
دریبل تو گل می دونن چیه ؟ سانتر از جناحین تو یه کوچه 6 متری دیدن ؟
اصلاً میدونن آقای اسماعیل آبادی چطوری توپ جر میداد ؟
با دخترای کوچه فوتبال بازی کردن که همه جای تنشون جای چنگ باشه آخر بازی ؟
شوت یه ضرب میدونن چیه ؟ دور نزدیک می فهمن کنایه از کدام ضربه بوده ؟
یه تیکه تو گل می دونن کی جایگزین پنالتی میشه ؟
یه پا ثابت موقع پنالتی میدونن اشارت به کدام پا داره ؟
تا حالا ژست دو پا ثابت موقع پنالتی گرفتن ؟
تا حالا موقع حمله به سمت دروازه با صدای بلند آهنگ فوتبالیستها خوندن ؟
میدونن داشتن تور دروازه برای گل کوچیک یه آپشن حساب میشد و مخصوص مایه دارا بود ؟
اوووه بخوام بنویسم یه کتاب میشه اندر احوالات گل کوچیک … آخه چی میفهمن اینا ؟!

 


[ شنبه 91/4/17 ] [ 8:54 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:26 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:25 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:25 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:24 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:24 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


[ چهارشنبه 91/4/7 ] [ 6:23 عصر ] [ مریم ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 4
کل بازدیدها: 20397

مهرشاد

عروسک

آرشیو کد آهنگ